راز
مثه یه راز میمونه
یه راز فاش نشدنی...
مادرم دلش برای پدر و مادرش تنگ شده...
شاید حسرت یه روزهایی رو می خوره که خیلیییییی زود از دست داده...
اما به من چیزی نمیگه
نمی گه که دنیا دو روزه!
نمی گه که قدر پدر و مادرت رو بدون!
مثه یه راز تو سینه اش حبس می کنه
اما من از چشمهاش می خونم چی توی دلش می گذره
شاید منم باید این راز رو لو ندم.
اینه رسم دنیای ناپایدار و بی وفا !
پ.ن. آخ که منم دلم خیلییییییییییی برای پدر بزرگ و مادربزرگم تنگ شده.خدایا کمکون کن تا قدر روزهای با هم بودن رو بدونیم.
پ.ن. برای شادی روح گذشتگان یه صلوات بفرستید.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط شیوا
|
